محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6690
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شفيع وابستهء خاندان به حفاظت آن و حفاظت قلعه گماشته بود ، جمعى از غلامان و خاصان عمر نيز با وى بودند . وقتى عمر از سلطان امان خواست و بكر به نافرمانى سلطان بگريخت قلعه با هر چه در آن بود در دست شفيع بماند ، ابو ليلى دربارهء آزادى خويش با وى سخن كرد كه نپذيرفت و گفت : « دربارهء تو و آنچه بدست من است جز به فرمان عمر كار نمىكنم . » از كنيزى از آن ابو ليلى آوردهاند كه گفته بود : « غلامى نوسال با ابو ليلى ( 65 بود كه خدمت وى مىكرد . يكى ديگر نيز بود كه براى نيازمنديهاى وى مىرفت و به نزد وى نمىخفت ، همان غلام نوسال به نزد وى مىخفت . ابو ليلى به غلامى كه براى نيازمنديهاى وى برون مىشد . گفت : « تدبيرى كن كه سوهانى به نزد من آرى . » و او چنان كرد و سوهان را جزو غذاى وى ببرد . و چنان بود كه شفيع خادم هر شب وقتى مىخواست بخوابد به اطاقى كه ابو ليلى آنجا بود مىرفت و او را مىديد و سپس بدست خويش در را به روى قفل مىزد و مىخفت ، به وقت خواب شمشيرى برهنه زير بستر وى بود ، ابو ليلى خواسته بود كنيزكى بنزد وى ببرند كه كنيزكى كمسال به نزد وى بردند . از دلفا كنيزك ابو ليلى آوردهاند كه گفته بود : « ابو ليلى ميخى را كه در قيد بود سوهان زده بود ، چنان كه هر وقت مىخواست آن را از پاى خويش برون مىكرد . » گويد : يكى از شبها شفيع خادم بنزد ابو ليلى آمد و با وى بنشست . ابو ليلى از او خواست كه جامى چند با وى بنوشد كه چنان كرد ، پس از آن خادم براى كار خويش برفت . گويد : ابو ليلى مرا گفت كه بستر وى را بيفكندم ، جامه هايى به جاى انسان بر آن نهاد و لحاف را روى جامه ها انداخت . به من دستور داد پايين بستر بنشينم ، و گفت : « وقتى شفيع آمد كه مرا بنگرد و در را قفل بزند و دربارهء من از تو